X
تبلیغات
تک ستاره آسمون قلبم

تک ستاره آسمون قلبم

بنام خدایی که هر چی میکشیم از اوست

نمیدانم اولش را چگونه آغاز کنم...

اصلا مشکل من در نوشتن همین است که همیشه برای شروع،میمانم....

باید کلمه ها خودشان پشت سرهم ردیف شوند...

نمیخواستم قبل از آنکه آن( اتفاق خاص) رابنویسم این متن را شروع کنم اما به خواسته خودت این متن را

مینویسم...

مینویسم ولی اگرجایی دچارتناقض شد بخاطر حال بدمن و سوزش چشمانم است...

بگذار کمی حرف های تکراری بزنم...

بعداز آن اتفاقات

دیگه قول دادم به قلبم و خدا

دل ندم دیگه به عشق آدما...

و1سالی موفق بودم...

هرگونه احساس را پس میزدم...

تو اولین کسی نیستی که چنین حسی داری...

چراکه بوده اند کسانی که چنین حسی نسبت به من داشته اند

البته نه انقدر قوی...

و نمیدانم آخرین هستی یانه؟

فقط میدانم متفاوتی باهمه کسانی که این حس را داشته اند...

پارسال(م)چنین حسی داشت و باز تاکید میکنم نه انقدر قوی و به گمانم هنوز داردو

سال های پیش کسانی دیگر...

و درکل این احساسات دربین همسالان مارایج است و میتوانم درک کنم...

راستش رابخواهی زیاد دیده ام...

بگذریم:

امروز مورخ 92/11/9

اتفاقی که 2شنبه افتاد مراسخت به فکر فروبرد که

هرآنچه راکه دوست دارم بی شک از دست میدهم...

و تو....

وحشت برم داشت...

توان روحی از دست دادن تو را دیگر ندارم....

پس ترجیح دادم کم کم ازت جداشوم تا بعد ازدست دادنت نشکنم...

گفتن آن حرف سخت بود خیلی...

چگونه میتوان از دست هایت جداشد؟

ازتو....؟

بخداسوگند برای من سخت تراست....

 بغض در حرف هایم ترس از دست دادنت بود...

نمیخواستم وادارت کنم تا حست را بگویی

انگار عقلم فرمان داده بود ولی احساسم بی تاب شنیدن احساست بود

باید به حرف کدامشان اعتماد میکردم عقل یا احساس؟

ومن مثل همیشه احساسم را ترجیح دادم...

درحالیکه میدانستم گفتنش برایت سخت است...

ورسیدیم به احساس تو:

میگویی:دوستت دارم

میگویم:خسته نباشی

انگاربهت برمیخورد و میگویی:نمیتوانی توصیفش کنی

میگویی:بالاتراز دوست داشتن است

منظورت رامیفهمم

ولیکن میخواهم خودت بگویی

میگویم:مثلا؟

وتو:بالاتراز دوست داشتن چیه؟

و من:بالاتراز دوست داشتن وجود ندارد.

به گمان تو عشق بالاتراست...

وتب من انگاراز40درجه بالاترمیرود...

توعاشق شدی؟آره؟

خودت اینچنین میگفتی و میگفتی اولین بار است

که تجربه اش میکنی...

خوش بحالت که اولین باراست که عشق میورزی...

حس قشنگی است نه؟

دراین دوران

انگارآدم در زمین سیر نمیکند

انگار در آسمان است...

غیرقابل وصف است...

*عاشق شدنت مبارک*

+امروزحرف های عجیب و غریب زیادمیزدی

برای اولین بار صدای صلواتت را میشنوم

بعدمیگویی:

وجودت در زندگی ام حکمت خداوند است و...

+اگر حرفی هست باجان و دل پذیرایش هستم.(کامنت بگذار البته اگرحرفی هست)

واگرنه مثل همیشه سکوت کن....

دلم میخواهد خیلی بیشتر از این بنویسم ولیکن چشمانم درد میکنند...

پ.ن:جناب مسافر نبودنتان سخت حس میشود و واژه ها در برابر توصیفش ناتوان...

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 23:7 توسط عروس دریا| |

دراین مدت اتفاقات زیادی افتاده که دوست دارم بنویبسم ولیکن دوباره براثر سرماخوردگی قوای جسمانی از بدنم گرفته شده.................


نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 20:11 توسط عروس دریا|

وقت هایی که حالم خیلی روبه راه نیست بیشترمینویسم...

وانگاراین روزها از آن روزهاست که نیمه شب مرا مجبور به نوشتن کرده درحالیکه الان باید خواب بودم تا صبح زود برای

 رفتن به مدرسه آماده ولیکن....

کوخواب؟خواب به چشمانم نمیآید و من نیز نگران که چگونه این لحظه هارا بگذرونم تا صبح شود؟

کندمیگذرد این لحظات...

نه خوابم میبرد نه تاب بیدارماندن دارم ونه لحظات کمی عجله میکنند...

امشب از آن شب هاست…… از همان شبهایی که حالم عجیب است….. خیلی هم عجیب …. !

 هم آرامم … هم بیقرار……

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 1:17 توسط عروس دریا| |

آنقدر به خدا التماس کردم...

پیامبر را واسطه قراردادم...

نماز توسل به امام زمان خواندم...

خدارا به حبیبش و حبیبش را به دخترش قسم دادم تا....بزند اما...

نشد...

اگر کسی انقدر به من التماس میکرد خجالت میکشیدم جواب ندم...

خدایا ببخش این حرفارومیزنم ولی...

کم گریه کردم؟

آخر که دیدم توبرام کاری نمیکنی پناه به قرص های آرامبخش بردم 3تاقرص قوی...

بدون تجویز پزشک...

قرص های خواب آور...

بدون اینکه بدونم چقدرشونو مجازم بخورم...

مهم نبود...

مهم اینه که انقدرخوابم ببره تا نفهمم اطرافم چی میگذره...

اگه فردا اون اتفاق نیفته خدایا....

مُردم امروز از انتظار...

مریض شدم و ازپا افتادم...

کاشکی فردابشه...

...شو بغل کرده بودم و اشک میریختم...

بی معرفته دیگه...


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 21:57 توسط عروس دریا| |

نمیدونم از چی بنویسم...

خیلی وقت بود که دلم میخواست بنویسم ولی حوصله نمیکردم...

چرا اینجوری شدم؟

چرا این روزا بیشتر از همیشه آهنگ گوش میدم؟

چرا درونم آشفته اس؟

چراهمش منتظرم؟

چرا میخوام دلم و به زور مجبور کنم تا.....

من واقعا دیگه تابشو ندارم...

چرا زیرعهدم میزنم؟

چرا قبل از...تصمیم میگیرم که...ولی همه چیز خراب میشه...

چرا این حرفارو میزنم وبعدشم دلتنگی...

چرا میخوام بهش فکر نکنم...

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

اصلا چرا باید اینطوری میشد؟

چرا باید همه چیزیاداوری میشد...

خدایا توچراگذاشتی؟

توکه دلمو میشناختی که اختیارش دست من نیست...

توکه میدونستی داغون میشم...

از سال گذشته تنها خاطره خوبش همین بس که  احساساتم راکشته بودم...

راحت و آزاد و بدون دلبستگی زندگی کردن خیلی بهتره تا...

واما امسال...

بزن دیگه لعنتی...

دلم پرپرمیزنه...


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 10:2 توسط عروس دریا| |

باز آمدم تا تمام نگرانی هایم،عقده هایم و...

را برسر این وبلاگ خالی کنم و بروم.

ابتدا:جناب آقای مسافر سخت نگران هستم که چرا نه جواب کامنت هایم را میدهید نه پاسخ خواهشم را...

مگر نگفتید در دسترس هستید...

امیدوارم هر چه زودتر مرااز چشم انتظاری در آورید.....

+عمه مامان و بابا به نقل از جناب مسافر به سوی ابدیت پرواز کرد و این روزها سخت میگذرد...

درگیر مراسم ها هستیم و فردانیز خاکسپاری....

و من با تمام درس ها باید بروم...

غوغایی بود این روزها تا اینکه امروز همگی آرام شدند و من احساس کردم عمه خانوم خوب است...

حسی به ایشان ندارم ولیکن به پاس تمام عیدی هایی که به من دادند و تمام تعریف هایی که از من کردند فقط

میتوانم برای ادامه راهشان برایشان دعا کنم...

خدای مهربانم که خیلی وقت است انگار مثل دوتا غریبه شده ایم  تمنا دارم آرامش را برای عمه خانوم به پاس

تمام محبت هایش به ارمغان آوری...

خدای من رحمتت و آمرزشت را همین آن نصیبش کن...

خدا من بیامرزش و شب اول قبری سرشار از آرامش برایش رقم بزن...

+و اما

هیچگاه فکر نمیکردم انقدر زود به سن کنکور برسم که برای ثبت نامش انقدر نا آرام شوم...

دراین چند روز...

بی خیال حوصله شرحش را ندارم...

فقط خدایا همکلاسی محترم...

چگونه میتوان محبتش را جبران کرد؟

برایش چه بخواهم؟

خدایا توکه از قلبش آگاهی....

و در آخر این روزها....

نگرانم........


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 23:0 توسط عروس دریا| |

این روزها و البته این شب ها حال عجیبی دارم.

حالی که نمیدانم میتوان توصیفش کرد یانه؟

نه انگار نمیشود...

اگر میشد که کلمه ها خودشان پشت سر هم ردیف میشدند...

نمیدانم چه حالی است که کمی رغبت درس خواندن را از من گرفته و

بیشتر دلم میخواهد(...................).آری دلم میخواهد نه عقلم.

لعنت به من که هیچگاه عقلم را بر قلبم ترجیح ندادم...

این روزها بیشتر از همیشه میخوابم.

اصلا عادتم هست که وقتی باید منتظر زمان باشم تا باگذرش مشکلی راحل کند

به خواب پناه میبرم تا کمتر فکر کنم....

چرا نیلوفر؟

بعداز اون اتفاقات چرا؟

یعنی بازم تاب و توانشو داری؟

نه....توهمه توانت و سر اون مشکلات از دست دادی...

توداغون شدی ...

درسته که دوباره خودتو ساختی اما هیچگاه یادت نرفت...

چینی بندخورده هیچگاه مثل روز اولش نمیشود...

دلم نیلوفر چندسال پیش رامیخواهد...

همان نیلوفر به قول مامان شاداب را...

همانی که آرام و قرار نداشت...

نه اینی که صدا از دیوار درآید از او نمیآید...

بگذریم...

بی هدف شروع به نوشتن کردم تا کمی سبک شوم....

+دلم سخت برای دوست عزیزم(فهیمه:نفس من)تنگ است...

و چاره ای جز تحملش را ندارم...

+4شنبه هفته پیش خیلی ناگهانی چشمه اشکی که خشک شده بود به لطف پروردگار دوباره جاری شد...

ساعت ها گریه کردم...

بخاطر تمام چیزهایی که گریه نکرده بودم....

بخاطر مریضی....

بخاطر دلتنگی برای دوست نازنینم...

بخاطر......................

+نیلوفرکاشکی تمومش کنی....

+نیلوفر عقلت چی میگه؟

-موندم سر دوراهی عقل و قلب...

+اصلا تقصیر من چیه؟

خدا منو تو عمل انجام شده قرارداده و میگه حالا مبارزه کن...

+خدامیدونه که هنوز اونقدر قوی نشدم که بتونم مبارزه کنم اما نمیدونم چرا این کارو کرد؟

+همه چیز خیلی منظم و حساب شده پیش رفت...خیلی منظم...

بابرنامه ریزی کاملادقیق خدا...

خدایا دیدی کم آوردم...

بابا توهنوز بنده تو نشناختی؟نمیدونی بی جنبه اس؟

نمیدونی باید آدم بی احساسی باشه تا بتونه یه زندگی آروم داشته باشه؟

دلم میخواهد بازهم بنویسم

ازچی نمیدانم فقط بنویسم اما حیف که دیگر چشمانم یاری نمیکند...

*کاشکی بخواندحرف های به نسبت مبهمم را...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 23:59 توسط عروس دریا| |

حالم....

امروز امتحان فیزیکو بسی بد دادم....

1.5نمره ندیدم درحالیکه بلد بودم.

1.5نمره ندیدن(درحالیکه بلد بودم)+حداکثررررر2نمره هم خودم غلط داشته باشم=عملاباید از10نمره رو 6حساب

 کنم؟

این نمره منه؟

خدایا چرا گریم نمیگیره؟

میترسم آخر سکته کنم از بس تو خودم میریزم و گریم نمیاد...

کی رو مقصر بدونم که چشمه اشکمو خشک کرد؟

چرادیگه نباید اشکام سرازیرشه؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

این همه دعاو نذرو نیاز؟

ناشکری نمیکنم خیلی هارو بهم الهام کردی و نوشتم درحالیکه اگه لطف تو نبود نمیتونستم بنویسم اماچرا چشم

 کور منو بینا نکردی تا سوال و درست بخونم و 1.5نمره الکی از دست

 ندم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا؟دلگیرم ازت...

میشه سر ریاضی کمکم کنی؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 21:16 توسط عروس دریا| |

Design By : Night Melody