تک ستاره آسمون قلبم
بنام خدایی که هر چی میکشیم از اوست
توی خونمون مهمونیه جشن تولده منه
مبارکه مبارک تولدت مبارک
مبارکه مبارک تولدت مبارک.
امروز تولدمه.۱۴آبان ۷۴ چشم به جهان گشودم.
سپاسگزار خداوندم که یک سال دیگه رو به من فرصت داد
امیدوارم عمری داشته باشم که بتونم خطاها و اشتباهامو جبران کنم و عمری با برکت داشته
باشم.انشاالله
امسال ۱۷سالم تکمیل شد.
این روزا سرم خیلی شلوغه.خیلی درسا سنگینه.
اگه وقت پیداکنم خواهم نوشت از خونه جدید.مدرسه جدید.از اتفاقات جدید...
سعی میکنم چند تا موضوع روبعدا بنویسم و انشالله اولین موضوعی که خواهم نوشت"برای تمام
آرزویم"هست.
و اما در پاسخ سارای عزیز:
سلام به روی ماهت عزیزم:
بعد از خوندن نظرت حس ششمم به کار افتاد و یه احساساتی کردم که شاید از نظر عقلی جور در نمیاد ولی من احساسش کردم...شایدم اشتباه باشه.البته خیلی هم مهم نیست.
گذشته از این حرفا...
سپاس از همراهیت...
بد؟بد که نه؟گاهی که خیلی دلتنگ میشدم ازش گله میکردم...
و البته دربرابر گله هام ازش تعریف هم کردم...اینکه برام فرشته مقدس بود....
راست میگی عزیزم من زیاده روی کردم اما این زیاده روی بخاطر عشقی بود که نسبت بهش
داشتم.همیشه میگم:اون لیاقتشو داشت اما ظرفیتشو نداشت.
براستی چرا آدرسی از خودت نگذاشتی سارای نازنین؟
اگه همراه همیشگیم باشی بازم سر میزنی .منتظر جوابت هستم که چرا آدرسی از خودت نگذاشتی.؟
بی صبرانه منتظرت خواهم بود.
فردا پس فردا بامید خدا جابه جا میشیم.
مدتی نخواهم بود.
بی خیال...
+برای مخاطب خاص:
بی مقدمه:من عاشق شدم.عاشق پسر همسایه.
رابطه خوبی با پسرای همسن و سالش نداشتم.
یعنی خیلی به دلم نمی نشستند...
اما این یکی فرق میکرد.
یه جور دیگه ای به دلم نشست.
فوق العاده است.
جدیه.کم میخنده.
اما وقتی میخنده دنیا از آن من میشه.
وقتی به چشماش خیره میشم
وقتی دستشو دور گردنم حلقه میزنه
وقتی به اسم صدام میزنه
چقدر احساس خوشبختی میکنم.
دیوانه وار دوسش دارم.
عادت کردم هر روز ببینمش.
روزی که نمیبینمش حس قشنگی ندارم.
موندم چجوری ازش جداشدم؟
وقتی در آغوش میگیرمش چقدر خوشبخت میشم.
کاشکی مال من میشد.
رنگ چشاش
لحن صداش
دیوانه میکنه منو.
عاشقشم.
امروز داشتم به عکسش تو گوشیم نگاه میکردم
چقدر دوست داشتنیه و
من هر روز بیشتر از روز قبل عاشقش میشم.
۳سالشه.اسمش امیرحسینه.
جیگرشو برم.
خیلی نازه.
این متن رو اینجوری شروع کردم تا مخاطب خاص رو یک کم اذیت کنم.
حالا جمله های اول متن رو تکمیل میکنم:
من عاشق شدم.عاشق پسر کوچک همسایه.
بهش نمیاد ۳سالش باشه.
بیشتر بهش میاد ۱ساله باشه.
همش ۱۲کیلوئه.
هنوز کامل نمیتونه صحبت کنه اما دیوانه میشم وقتی بهم میگه:لولو...
وقتی میگه:آیه..یعنی آره...
بهش میگم بزرگ بشی منو یادت میمونه:
میگه:نه...
البته نمیفهمه من چی میگم.
دوسش دارم و هر روز عشقم نسبت بهش بیشتر میشه اما چه فایده؟
باید از امیر حسین عزیزم هم جدا شم.
دنیای غریبیه
دل به هرکی میبندم خدا ازم میگیرتش.
خدارو چه دیدی شاید بعده ها یه جای دیگه یه حور دیگه عشق کودکانمو ببینم.
سعادتمند بشی امیرحسین من
که لحظات غم انگیز زندگی رو برام شاد شاد کردی.
میترسیدم دوباره با نوشتن درباره تو دوباره دلتنگت بشم.
اما حالا اعتماد بیشتری به خودم دارم و این مطلب رو درحالیکه نه دلتنگتم،نه غمگینم
و خداروشکر خوبه خوبم مینویسم.
این حرفها یواشکیه بین منوتو.نمیخوام کسی بدونه دوباره برات نوشتم.
بین خودمون باشه.
۲مهر تولد یکی از دوستامه.
دوستی که بطور خیلی عجیبی با هم صمیمی شدیم.
دوستی که با گفتن ۱سلام از کنارش میگذشتم در حالیکه الان از بهترین دوستانم شده.
از صمیمی شدن منو اون بگذریم...
این روزها سخت در فکر این بودم که کادو براش چی بگیرم؟
در همین افکار غرق بودم که فکر کردم متن تبریکشو چی بنویسم؟
بی اختیار یاد این جمله افتادم که روزی باتمام وجود یه جایی نوشته بودمش:
کوچک است و ناقابل پیشکش چشمانت...
برات آشنا نیست؟
در اولین صفحه ی اون کتابی که با وسواس برای تولدت گرفته بودم...
با تمام وجود نوشتم:پیشکش چشمانت...
نمیدانی در چشمانت چه غوغایی بود؟
نمیدانم چرا عادت دارم بعضی از آدم های خاص را از چشمانشان بخوانم...
من احساس را در چشمانت میدیدم...
عشق را در چشمانت میدیدم...
حرف های نگفته را درچشمانت میدیدم...
اما تو انکار کردی...
احساس را...
عشق را...
حرف های نگفته را....
به حرف های کدامتان باید اعتماد میکردم؟
تو یا چشمانت؟
بگذریم...
هرکاری کردم نتونستم خودم رو قانع کنم این متن رو برای دوستم هم بنویسم...
یواشکی با تو:راستش چشم های تو کجا وچشم های او کجا؟
دلم نمیخوادحرفی رو براش بنویسم که از ته دلم نیست...
یواشکی باتو:من عاشقانه هایم را جز برای خودت خرج نمیکنم...
خواستم بنویسم جز برای مهربانی خودت....یادم آمد مهربان نبودی...نه با من ها با احساساتم...
تو لیاقتش را داشتی اما ظرفیتش را...
+چقدر بد این متن رو نوشته بودم.
بعضی جاهاش عامیانه شده بود و بعضی جاهاش ادبی...
باهم سازگاری نداشت...
درستش کردم.
+البته الانم قسمتیش عامیانه نیست.
ادبی قشنگتره.
وقتی یک نوجوان را خرد میکنی نباید توقع داشته باشی به همین راحتی صاف بایستد.
گذر زمان لازم است...
آن هم نوجوانی که تازه به خودش آمده....
نوجوانی که از نظر خودش نه از نظر تو شکست های زیادی را متحمل شده اما بازهم له نشد.
نوجوانی که در این سن حساس و بحرانی بسر میبرد که با کوچکترین کلمه ای آزرده خاطر میشود.
همیشه فکر میکردم سن حساس نوجوانی حدودا از سن ۱۳تا ۱۵ سالگی است اما نه
اشتباه کردم من هنوز هم در سن بحرانی بسر میبرم
سنی که خیلی راحت خرد میشوم
خیلی راحت اشک میریزم
اماخیلی راحت فراموش نمیکنم.
گذر زمان لازم است...
مرا تنها بگذارید...
بگذارید با خودم باشم...
بگذارید حرف هایتان را بتوانم هضم کنم...
حرف هایتان هنوز بر سر دلم سنگینی میکند...
بگذارید کنار بیایم با حرف هایتان...
بگذارید خودم باشم و دنیای خودم...
چرا تنهایم نمیگذارید...
دلم میخواست چمدانم را برمیداشتم و وسایل ضروری را در آن میگذاشتم و میرفتم...
فرقی نمیکرد کجا...
فقط کمی دور...
دور تر و دور تر...
+خنده هایم را دلیل آشتی کردن قلبی مگذار.
هنوز دلگیرم ازت
نمیدانم چند ساله بودم که او رادیدم.
که او به زندگی من وارد شد و جزئی از زندگی من شد.
که جزئی از خاطرات قشنگ من شد.
که جزئی از خنده های من و دلتنگی هایم شد.
فقط میدانم که من با او بزرگ شدم.
چشمک زدن هایش،خنده هایش،بالا پاییین پریدن هایش،شعر خوندن هایش،
تقلید صداهایش،شوخی هایش همه و همه کارهایش زندگی را برایم شادتر میسازد.
ماه رمضان ۳ سال پیش او بود و من چه ماه رمضان قشنگی را با وجودش تجربه کردم.
دو ماه رمضان دیگر را چشم انتظارش می بودم اما نمی آمد عموی مهربانی ها...
سخت دلتنگ و البته از او دلگیر بودم...
تا ماه رمضان امسال که آمد...
که شادی را آورد...
که خنده را آورد...
شعرهایش را آورد...
چشمک هایش را آورد...
که زندگی را برایم به ارمغان آورد...
که البته من ۳سال دیگر بزرگتر شدم...
در این ماه رمضان از لحاظ روحی حال خوبی نداشتم
نمیدانم اگر عموی مهربانی ها نبود چگونه روحیه ام را بدست می آوردم...
وقتی عمو آمد
غرق در دنیای کودکانه عمو شدم...
غم ها را فراموش کردم....
هر روز راس ساعت یک ربع به شش بعد ازظهر منتظرش بودم...
منتظر خنده هایش...منتظر شعر آسیاب که عاشقش هستم...
منتظر تقلید صداهای فوق العاده اش...
منتظر شنیدن صدایش....
منتظر اینکه من هم شعرهایش را تکرارکنم...
فکر میکردم بعد از ماه مبارک برود و سخت غمگین از رفتنش
اما نه...نرفت...ماند...ومن این روزها چه شادم با وجودش...
عموی مهزبانی ها فوق العاده است...
او یک هنرمند بی نظیر است...
نمیدانم مگر یک آدم چند نوع میتواند تقلید صدا بکند؟
من که خیلی نمیتوانم و از همه بهتر صدای مورچه خوار کارتون ها را میتوانم دربیاورم.
او فوق العاده است...
صدای هرکس را تقلید میکند....
هرچه از خوبی هایش و مهربانی هایش و هنرمندی هایش بگویم کم گفتم...
البته از همکاران هنرمندش هم نباید غافل شد...
همکار کوچکش هم فوق العاده است...دوستش دارم همکار هنرمندش را...
راستش او و همکار کوچکش مکل هم شده اند...
بگذاربگویند:بچه ام...
بگذار مسخره ام کنند بخاطر دیدن برنامه هایش...
من میخواهم در دوران کودکی غرق باشم
از دوران بزرگی چه خیری نصیبم شد؟
دنیای کودکان بهتر است....
پاکتر است...
بی دغدغه تر است...
برای همین هم خودش انقدر خوب مانده...هزاران الله اکبر
برای همین است که خودش میگوید ۱۸ساله است...
آری عمو پورنگ را میگویم.
خیالت تخت عمو پورنگ باقیات الصالحات خوبی از خود بجا میگذاری....
چه بهتر از شاد کردن دل مردم؟
چه بهتر از خندان بچه ها والبته غم زدگان؟
چه بهتر از زدودن غم حتی از دل یک نفر؟
این روزها راس ساعت۵منتظرش هستم.
البته از پشت صحنه ای ها هم غافل نمیشوم.
آن ها هم در شادکردن دل مردم سهم بسیاری دارند.
خداوند دل تمامی کسانی که سهمی در شادکردن دل مردم دارند
در سرای آخرت شاد و لبان تک تکشان را خندان سازد.
خداوند آرامش را نصیب تک تکشان کند.
عمو پورنگ مهربانم و امیر محمد عزیزم دوستتان دارم بسیار...
آرامش و شادی را خواهان زندگی پرمهرتان هم در این دنیا و هم در سرای آخرت هستم.
امیر محمد عزیزم امیدوارم موفقیتت رو در آینده ببینم.
و شاهد موفقیت روزافزون عموی مهربانی هایم...انشاالله.
وقتی که به هیچ کس وابسته نیستی...
وقتی که به هیچ کس عشق نمی ورزی...
وقتی که دیگر بیاد کسی آهنگ گوش نمیدهی...
وقتی که هیچ آهنگی تو را بیاد کسی نمی اندازد...
وقتی که برای هیچ کس دلتنگی نمیکنی...
وقتی که دیگر با اشک هایت غریبه میشوی...
وقتی که آزاد میکنی...
حس قشنگی نیست
وقتی که اعتمادت را از دست میدهی...
+شاید ویرایش شود.
+خدایی موندم چرا مخاطبای وبلاگ نظرات این صفحه رو ول میکنن و میرن تو پست اول نظر میدن؟
نظرات بعضی از پستا تو این صفحه که بازه آخه...
| Design By : Night Melody |
